راستینراستین، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

حرف هایی برای فردا

ختنه گل پسرم

روز 12 اسفند با بابا حسن و مامان بزرگ و بابا بزرگت رفتیم مطب دکتر نعیم آسا برای ختنه عزیز دلم . قربون شکلت برم که وقتی آمپول بی حسی رو برات میزدن چقدر گریه کردی ولی بعدش خیلی اذیت نشدی . مبارکت باشه قربونت برم من .   اینم عکسات قبل از این که بریم   ...
17 اسفند 1392

جشن 1 ماهگی

راستین عزیزم 1 ماهگیت مبارک قربونت برم .فردای روزی بردیمت دکتر ، با بابا حسن برای جشن 1 ماهگیت رفتیم رستوران هانی پارسه تا سه نفری یه جشن کوچیک بگیریم. اولین بار بود که تو با من و بابا حسن اومدی گردش که خیلی هم پسر خوبی بودی. تمام مسیر رفت و تمام مدتی که تو رستوران بودیم خواب بودی و تو مسیر برگشت بیدار شدی .ایشالا تولدت عزیزم .
17 اسفند 1392

عکس از اتاقت

راستین جان چند تا عکس از اتاقت گرفتم تا همیشه برات بمونه تخت و کمدتو با بابا حسن از نی نی قشنگه تو خیابان ولی عصر خریدیم همه عروسک ها و ماشین هایی که تو ویترین کمدته با بابا حسن خریدیم همه لباس ها و فرش اتاق و وسایل کمدتو با خاله حدیث خریدیم Border اتاقت هم بابا حسن روزی که من بیمارستان بودم خرید و شبی که اومدم خونه آخر شب با عمو مرتضی برات زدن ...
3 اسفند 1392

1 ماهگی

1 ماهگی راستین عزیزم برای 1 ماهگیت روز 30 بهمن با بابا حسن رفتیم پیش دکتر خاچاطوریان که خداروشکر از همه چیز راضی بود و هیچ مشکلی نبود . ایشالا همیشه سلامت باشی عزیزم . ...
3 اسفند 1392

دومین سالگرد ازدواج - 23 بهمن

ببوسیدش .. حتما قبل از خواب ببوسیدش ! حتی اگه با هم دعوای بدی کرده باشید . حتی اگه برچسب "بداخلاق " بهتون چسبونده باشه ! ببوسیدش .. حتی اگه نفهمیده باشه شما موهاتون رو مش کردین و ابروهاتون رو برداشتین . ببوسیدش .. حتی اگه خیلی وقته براتون گل نخریده ببوسیدش .. حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل _ آشپز _ دربارش بخورد می کنه و حتی یادش میره ازتون تشکر کنه ببوسیدش .. وقتی از عصبانیت دارید دیوونه میشید و اون با خنده محکم بازوهاشو دورتون حلقه می کنه و وسط جیغ های شما می خنده ببوسیدش .. وقتی تلفنی یک ساعت حرف می زنه و شامتون سرد شده و شما منتظر ببوسیدش .. وقتی شما رو وسط آرایش کردن می بوسه . . و...
21 بهمن 1392

ماجرای به دنیا اومدن

راستین گلم بالاخره روی ماهتو دیدیم ولی خیلی غیر منتظره  این پست و 20 روز بعد از به دنیا اومدنت برات نوشتم . روز 30 دی رفتم دکتر برای ویزیت ، ازش خواستم روز زایمان و مشخص کنه که روز 16 بهمن رو انتخاب کردیم از اونجا هم رفتم خونه مامانی و خبر و به خاله و مامان جون دادم . فردا صبحش دو تا امتحان داشتم . صبح ساعت 7:30 احساس کردم خیلی حالم خوب نیست و زنگ زدم به دکترم  که گفت بیمارستان پاسارگاده و من خیلی سریع برم بیمارستان . خلاصه به مامان جونم خبر دادیم که بیاد و با بابا سریع آماده شدیم و رفتیم و ساعت 9:20 دقیقه 1 بهمن تو به دنیا اومدی عزیزم و همه مارو خوشحال کردی . تو این روزا چون خیلی وقت نمی کنم مجبورم همه چیزو مختصر بنویسم تا بعد...
20 بهمن 1392